این آبها که ریخت فدای سرت که ریخت
اصلا فدای ام بنین مادرت که ریخت
سلام
عاشورا واقعا جاتون حرم امام عشق خالی بود.
همه اش را نوشته ام
باشد برای بعد.
فقط خبر دهم که
صبح بعد از عاشورا راهی نجف شدیم
شبی را در هتلگرفتیم ولی باز بی خیال شدیم و به حرم امیر المومنین پناهنده شدیم.
شب دوم را نیز
ناهار را هم مهمان اقا بودیم در مضیفشان.
صبح امروز به کاظمین آمدیم
و از گاراژ آنجا مستقیم به سامرا رفتیم و چند ساعتی ماندیم
الان هم دوباره به کاظمین برگشتیم و هتل گرفتیم
من غسل زیارت کردم و به کافی نت آمدم!!!!!
ان شالله فردا صبح به مداین می رویم .مزار سلمان فارسی و نواب اربعه
و ظهر ان شالله باز راهی کربلا می شویم
تا شب جمعه را آنجا باشیم
و جمعه رجعت به ایران
سخت است وداع
تمام شد
شاید وداع از کربلا آسان تر باشد.
دلم نمی اید از ظهر عاشورای کربلا نگوییم
از طویریج شنیده اید؟
یا عباس
جبل المای لسکنه
این جا یک صدا
لبیک یا حیسن
بود.
ولی چه خجالت کشیدم در هتل نجف
وقتی العربیه ایران را نشان می داد
و اعراب با نیش خند
مظاهره فی الایران
را نشان می داند
راستی کاظمین باران می آید
دیشب با خادما و نیروهای امنیتی حرم امام حسین درگیر شدیم.
قضیه از شب هشتم شروع شد.
بعثه و شمسا برا ساعت ۱۱ شب مجوز گرفته بودند که حرم حضرت ابوالفضل در اختیار ایرانی ها جهت عزا داری باشه.
ولی بعد یک ساعت تاخیر اجازه ورود جمعی ندادند و ....
دیشب بعد نماز جماعت عشا به طور خود جوش ایرانی ها شور گرفتند:
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
علم دار نیامد علم دار نیامد
سقای حسین سید و سالار نیامد
علم دار نیامد علم دار نیامد
حدود ۲هزار نفری بودیم.
دسته وارد بین الحرمین شد
مثل همه دستجات عراقی از وسط بیت الحرمین به سمت حرم امام عشق رفتیم
خواستیم وارد حرم بشیم که نیروهای امنیتی مانع شدند.
حدودا ۴هزارتایی شدیم.
گفتیم چرا؟
گفتند داخل مزدحمه جا نیست.
گفتیم یعنی دسته عراقی پشت ما وارد نمی شه؟
گفتند نه.
اومدیم کنار تا بریم تل زیتبیه
دیدیم دسته عراقی رفتن داخل
گفتیم چرا؟؟
گفتند اونا مجوز دارند.
شروع کردیم به یا حسین گفتن و .....
حدودا ۷۰۰ نفر شدیم.
یه عده شروع کردند هیهات منا ذله بگند.
عربا قاطی کردند.
۲۰۰ تفری بی سیم بدست حمله کردند.
اونا می زند و ایرانی ها فقط خوردند.
چند دقیقه ای گذشت.
ما یا حسین می گفتیم
خیلی خنده دار شد وقای که
نیروهای امنیتی چاقو کشیدند.
افتادم وسط و بابا بیخیال شید و ......
بد جوری بهمون ظلم شد.
امروز پیگیر بودم با حاجاقا کربلایی تولیت حرم امام حسین صحبت کنم نشد.
امشب بعد نماز عشا ایرانیا قرار گذاشتیم
حرم حضرت عباس.
می خوایم جلو حرم امام حسین بشینیم یا راهمون بدند داخل یا....
بی عرضگی شمسا و بعثه را باید کاری کرد.
راستی یه چیز جالبه دیگه
رسیدیم کربلا خونه گرفتیم
تقریبا ۲ دقیقه تا حرم حضرت عباس فاصله داشت.
دیدیم دوره
فرداش تسویه کردیم
رفتیم داخل بین الحرمین
خیلی باحاله
حصیر و پتو از حرم گرفتیم و ..
با عرباییم
دقیقا بین دو حرمیم
دقیقا بین الحرمینیم
اسباب جامعه شناسی مونم جور جوره
دعا تون می کنم
دعام کنید.
یا علی
سلام
دو ساعتي هست كه رسيديم كربلا.
عجيب با صفاست.
يه حال و هوايي دارم
هيج وقت تاحالا تجربه اش نكردم.
فقط شباي عمليات ميومد سراغم.(آژانس)
شور توام با غم
اينجا خيلي عجيبه اين سري.
قابل وصف نيست
اصلا قابل وصف نیست
جا همتون خالي.
احتمالا ديگه نيام نت.
الا اينكه خبر خاصي بيفته و مجبورشم به خونواده بگم سالمم.
فقط يه جمله بگم تا ته خط رو بريد.
مهمون آقاييم.
مهمونييم ويژه ويژه است.
با علي داشتم حرف مي زدم به اين نتيجه رسيديم اگه مي دونستيم اينجوري ميشه حتما با خانومامون مي يومديم.
ان شالله سري بعد.
يا علي
ق ن :
دلم می خواست این مطلب رو فردا بعد از ظهر بگذارم.ولی چون تقریبا مطمئن بودم وقت نمی کنم الان می گذارم..

بالاخره ۷ خان رو پشت سرگذاشتیم و فردا ساعت ۱۲ ان شالله گذرنامه هامان را که هم اجازه خروج و هم اجازه ورود دارد را دریافت خواهیم کرد و با اتوبوس ساعت ۱۷ از ترمینال آزادی به سمت مهران خواهیم رفت.
علی رقم آنکه فوق العاده خسته ام بر خود مفروض دانستم به کشکول عزیز آیم و از همگی تان من باب ادعیه تان تشکر نماییم و خواسته ایی دیگر نمایم.
۷خان گذشت.ولی امتحانات و بلیات مدام با ماست.
خروج از مرز در این ایام معمولا ممنوع می شود.
و مهمتر از آن ورود به کربلا نیز همین گونه است.
پس محتاج دعایتان هستم.
حلال کنید.
جدا.
پ ن:
هنوز وقت نکرده ام وصیت نامه ام را آپ تو دیت نمایم.
اگر اجل امان نداد همان وصیت قبلی را رفرنس قرار دهید.
آخرین بار بالای یخچال خانمان دیدمش.
یا علی
باز هم حلال کنید.

سلام
دیروز بعدازظهر ویزاهای انفرادی عراق بدستمون رسید.
بذارید یه جور دیگه تعریف کنم.
از دوشنبه تا صبح ۴شنبه فقط ۷ ساعت خوابیده بودم.
شدید مریض شده بودم.
۴شنبه صبح ساعت ۸ کلاس استراتژیک داشتم تا ۹:۴۰
سریع به اداره آموزش دانشگاهمون رفتم و درخواست خروج از کشورم که زمانش برای تعطیلات میانترم(بهمن) بود رو گرفتم(در طول ترم اجازه خروج نمی دهند و ما مجبوریم دانشگاه را به وسیله وزارت علوم دور بزنیم) .چند جا نیاز به مهر و امضا بود.تا ۹:۵۵ طول کشید.
سریع با موتور به دانشکده داروسازی دانشگاه تهران رفتم و بعد کلی مخ زدن مسیول اونجا را راضی کردم که مثلا من داداشم هستم و توی دو تا دوره شرکت کردم و گواهینامه هاش گرفتم.
سریع از دانشگاه تهران زدم بیرون.ساعت ۱۰:۱۷بود.
کلاسهای دوم دانشکده علوم اقتصادی ۱۰ شروع می شه.ولی من از همون اول شرط کردم کلاس ام ۱۰:۱۵ باشه .جلسه اول هم با دانشجوها قرار گذاشتم هر کس دیر تر از ۱۰:۲۵اومد با شیرینی بیاد.
مسیری که معمولا نیم ساعت طول میکشه را با موتور ۶دقیقه ای رفتم و ۱۰:۲۳ سرکلاس بودم .
معمولا کلاسام تا ۱۲:۳۰ طول می کشه. نمی دونم کلاس ام خوبه بچه ها غر نمی زنند یا دلیل دیگه ایی داره.
۱۲:۴۰ رفتم سر کار.تا ۱۳:۵۰بیش از ۵تا جلسه تمام مفید داشتم که بماند.
علی زنگ زد.سفارت بود.برا گرفتن ویزا دلار می خواست.
۱۳:۵۰ محل کار را ترک و به میدان فردوسی رفتم.
۸۰ دلار را به ۸۱هزار تومان خریدم و با سرعت راهی سفارت عراق شدم.
۱۴:۰۷ داخل سفارت بودم.
با علی رفتیم پیش سر کنسول یا به قول خودشون قنسول.
ساعت ۱۴:۱۷ شد.
من ساعت ۱۴ دانشگاه خودمان کلاس داشتم.
قرار شد علی بجای من هم انگشت بزند.
سریع راه افتادم
۱۴:۳۷ سر کلاس بودم.
ساعت ۱۵:۰۵ پیامک علی رسید
"گرفتم"
کلاس تا ۱۵:۴۵ طول کشید.
سریع از کلاس بیرون زدم و تا انتهای دانشگاه دویدم و به دبیرخانه رفتم و نامه های اجازه خروج را شماره کردم.
(معمولا یک ربع به چهار تعطیل می کنند. خدا خواست و بودند)
به اتاق آمادم.
ناهار ام را داغ کردم و ساعت ۱۶:۱۵ خوردم و بعد بی هوش شدم تا ۱۹.
تمام مراحل جواز خروجمون رفت برا شنبه.
هفت خوان رستم
یعنی
۱.تغییر زمان خروج به هفته دیگه در وزارت علوم.
۲.اخذ نامه از آژانس مسافرتی که ما مثلا با اون می ریم نه سر خود.
۳. اخذ چک ۱۵ ملیون تومانی به عنوان ضامن
۴. تایید چک توسط بانک مربوطه
۵.حضور صاحب چک در نظام وظیفه
۶. دردسرهای دیگر نظام وظیفه
۷. مصایب اداره گذرنامه و ....
و ما فقط تا ۴ شنبه وقت داریم تا این همه سند سازی کنیم و الا تاسوعا به کربلا نمی رسیم.
دعا کنید طلبیده باشندمان
اومدم یه مطلب برای هتک حرمت صورت گرفته نسبت به حضرت امام روح الله (روحی فداه) بنویسم. سری به سایتهای خبری زدم. خبری توجه ام را جلب کرد که بسیار متاثرم کرد.
دیدم از عکس امام حرف بزنیم و از آرمانها و دغدغه ها و باورهاش صحبت نکنیم عین جفا به ایشان است.
امام شدید دغدغه پا برهنگان رو داشت و ولی نعمت این انقلاب رو اونا می دونست.جمله معروفشون که من برا اولین بار سال دوم دبستان، امارات که بودیم، تو کتاب اجتماعی سوم دبستان خوندم این بود، اگه اشتباه نکنم.
"من یک موی این کوخ نشینان را به همه کاخ نشینان نمی دهم"

در زمانی که همه رسانها (جالب است که حتی بی بی سی و سی ان ان هم مدعی اند) فریاد خونخواهی برای عکس پاره امام سر می دهند) خبری زیر روی سایتها بعنوان صرفا تنوع و زنگ تفریح قرار می گیرد:
خودکشی خانوادگی به دلیل فقر شدید
سه نفر از اعضای یک خانواده آذری در شهر «شماخی» خودکشی کردند.
به گزارش ایسنا این حادثه به دلیل فقر شدید و گرسنگی مداوم این خانواده روی داد..
دوتا از دوستام هفته پیش متاهل شدند. شاید ساده ترین مراسمات پیش و حین و پس از عقد ممکن را گرفته باشند. از مهریه که فقط مهرالسنه بوده است تا حلقه که نتنها داماد که حتی عروس هم حلقه نقره می خرد.
هر دو می گفتند با تمام این اوصاف تا این مرحله حدود 4ملیون هرینه ازدواجشان شده بود.
من آنها را بشدت تحسین کردم.چون با وجود وضعیت مالی تقریبا عالی هر چهار طرف، این مراسمات ساده را برگزار کردند پس می توانند سنن حسنه ایی را ایجاد نمایند و باقیات الصالحاتی ابدی برای خود درست کرده باشند تا آنکه با ریخت و پاش های مصرفانه روزی خوش یا نهایتا خاطره ایی خوش برای فقط یک عمر عروس یا داماد.(که معمولا مراسمات پر زرق و برق خوشی های ماندگاری را هم شامل نمی شود.)
ولی باز به امام فک کردم.به ولی نعمتانش.که در محله خود ما به خانه ما رجوع می کنند که اگر یخچال جهاز دخترمان آماده شود، او بعد از 4سال نامزدی و عقد، عروسی خواهد کرد.
یاد ماه رمضان افتادم که متوجه شدم همسایه مان که کمتر از 40 خانه که هچ، کمتر از 7 خانه با ما فاصله داشت بعلت 300هزارتومان بدهی، یک ماه بود در زندان آب خنک تناول می نمایید و زن و فرزندان مومنش با نان و سیب زمینی افطار می کردند.
بچه ها از تنها 200 هزار تومن آینه و شمدانشان می گفتند.آینه ایی که قرار است با خود روشنی بیاورد. آینه ایی که معمولا بر بالای بوفه ای قرار می گیرید و دیگر قابل استفاده نیس.بوفه ایی که، حداقل 5ملیون جنس بنجل لوکس (این قیمت کف، در جهاز اصفهانی هاست)که قطعا یک بار هم استفاده ای غیر از در آوردن چشم مهمانها ندارد.
مهمانهایی که بعلت تکلف مراسم مهمانی نهایتا بتوانند دو بار در سال چشمهای خود را به آن بوفه بدوزند
و باز هاشمی را نقد می کنیم که مصرف گرایی را نهادینه کرد و باز مهریه های کلان میگیریم و با افتخار از تشریفات مراسمات قبل از عقد تا بعد ازبچه دار شدنمان، نه حتی مراسم بعد مرگمان می گوییم و برای اهانت به عکس امام کار و درس و زندگی مان را تعطیل می کنیم و خود آرمان و دغدغه امام را خود سلاخی می کنیم.
یا علی
تابستان سال پیش جلسه ایی بدون در، با گروه مشهور به 1+5 در ایوان خانه خاله ام داشتم.
موضوع جلسه "بنده و فرصت ها و تهدیدات پیش رو" بود .
جلسه عصر شروع شد.
1+5 =(خاله ام +4تا دختر خاله ) + شوهر خاله ام حاجاقا ربانی
( دختر خاله هام اینقدر بزرگتر از خودم هستند که بهشون می گم خاله).
ابتدای جلسه حاجاقا بحث را با سوالی صریح آغاز کردند.
زن می خوای یا نه؟؟؟؟
گفتم: کی نمی خواد؟ اصلا شما حاجاقا نمی خواین؟
گفتند: پس می خوای؟؟
گفتم: با اجازه بزرگترا بخصوص 1+5 بعله
حسن پسر خاله ام وارد جلسه شد و بهم گفت: خدا بهت رحم کنه.
یه همچین جلسه ایی هم برا من داشتند و یک ماه زنم دادند رفت.
از ام پرسید با ماشین اومدم؟گفتم آره.سویچ رو گرفت که بره خانمش رو بیاره که خانم اونم کم کم فوت و فن رو یاد بگیره و به 1+5 اضافه شه.
خاله ام گفتند: حسن اول با موتور برو بستنی بگیر بعد برو دنبال خانمت.
گفتم یادم باشه بعد جلسه از حسن بپرسم تالا شده با موتورش بره خونه بوسورش(این کلمه آخری در گویش مترقی اصفهانی، معنی پدر خانم و هم پدر شوهر می ده)
یکی از 5 گفت : خصوصیاتش رو بگو یک هفته ایی برات پیدا می کنیم.
مومن و .......که هیچ خودمون می دونیم.چه خصلت خاصی می خوای داشته باشه که پیگیر شیم.
کاملا به بحث مسلط بودن.چون اصلا کارشون اینه.
تازه یک ماه بود از زن دادن حسن داداششون که 4سال از من کوچیک تر بود و حدودا 20سالش بود میگذشت.
من گفتم نه.
مطلوب من خیلی انتزاعیه و من نمی تونم بیان کنم.شما کیس معرفی کنید من اون رو تحلیل می کنم و می گم چه خصلتاش مطلوبه و چیاشو نمی خوام.
من منظورم از خوداشون بود ولی دیدم ییهو افتادن به جون دخترای مردم و یکی یکی می گفتند و خودشون نقد می کردند وغیبت و تهمت و اَی و وَی و ....افتضاح شد.
سریع یه فکری کردم که واقعا چی می خوام.تالا اینقد جدی به این قضیه فک نکرده بودم.
بهشون گفتم آقا بیخیال غلط کردم من خصلت می گم شما بیفتید دنبالش.
ساکت شدن و گفتن چی می خوای بگو
گفتم دو تا خصلت می خوام داشته باشه.
یکی این که زرنگ و تیز و بز باشه .به قول خودم حریف باشه. فس فسو نباشه . که وقتی من شهید شدم تا وقتی که می خواد شوهر کنه بتونه روی پای خودش باشه و زندگی و 4 تا بچه را بگردونه.
اومدم دومین خصلت رو بگم که حسن وارد خونه شد.البته با خانمش.اونم رو موتور.
گفت : بستنی فروشی اینجا خوب نبود رفتم محله خارسوم(این کلمه آخری در گویش مترقی اصفهانی، معنی مادر خانم و هم مادر شوهر می ده)
همونجا یه باره خانمم رو هم آوردم.
کفم برید. تمام نظام فکریم رو در این زمینه ریخت بهم.
کلی از بی آلایشی شون خوشم اومد .
یواش به حسن گفتم:
یادم باشه یه دست مریزاد مشتی بهت بگم.
گفت: برا چی؟
گفتم: بعدا.حالا رو منبر بودم، با اومدنت آوردیمون پایین
1+5 شروع کردند کیس های حریف که بعضا گرگ بودن نه حریف را لیست و آنالیز کردن.
گفتم دومیش مهمتره.این دوتا خصلت مکمل همه.یکم صبر کنید
گفتند: بوگو پس
گفتم:
خصلت دوم اینکه مطیع شوهرش باشه. که اساس خانواده تو اسلام قوام بودن رجال بر نسا هستش.چون مورد کاوی (همون کیس استادی )که کردم به این جمع بندی رسیدم که بهترین تربیت خانوادگی توی این محیط خانواده بوده. البته این با مرد سالاری خیلی متفاوته.مرد سالاری رو قبول ندارم ولی باید اگر موضوعی نیاز به فصل الخطاب داشته باشه اون رو مرد خونه بگه.
می دونید جواب 1+5 چی بود؟
گفتند: نشون دادی که هنوز زن ها رو نشناختی
هیچ زنی را پیدا نمی کنی که بیرون خونه حریف باشه و بیاد تو خونه مطیع بشه.
کسی که یکه بزن هستش تو خونه ام می خواد خره خودشو برونه.
اصلا نشون دادی وقت زن گرفتنت نیس و ..... تخریب من شروع شد.
من فقط یه بیت از مولانا خوندم.
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست.
ق ن ۱:
سلام
یه نکته بگم
چون پست قبلیم همراه با سوتعبیر رفقا بود.
از ساعت ۲ تا ۴ و ۸ تا ۱۰ نشستم استراتژی را خوندم.البته با دید اسلامی . کلی ام صفا داد.
امتحانم رو هم صد می گیرم ان شالله.
روال امتحان دادنم اینه که اول نظر استاد رو می گم. بعد نظر موافقان و مخالفان رو . و در نهایت اقول: می نویسم و نظرم را بیان می کنم .
اساتید نیز دو گونه اند. یا آزاد اندیشند و نمره عالی می دهند. یا کوته فکرند و می گویند نفهمیده و در حدی که نیفتند می دهند.
در نهایت بگویم کل مطلب گذشته بهانه ای بود برای آوردن جمله :
من دغدغه ی دغدغه های ولیم را دارم!!!!
پ ن ۲:
وقتی یه مطلبی که برا خودم مهمه را می ذارم و می بینم نظر دوستان کم و پرت هستش بیشتر غربت این عالم برام هویدا می شه.
...................................................
حتما فیلم «بایسیکل ران» رو دیدید؛ فیلم مخملباف. داستان مرد افغانی که برای پول شرط بسته بود تا هفت شبانه روز روی دوچرخه رکاب بزنه.باور نکردنیه فکر میکنید اخرش به پولش رسید یانه اصلا میشه کسی هفت شبانه روز روی دوچرخه باشه اونوقت خوابش نبره من که باور نمیکنم.
تو یه صحنه از این فیلم مرد به شدت مست خوابه و نمیتونه طاقت بیاره. نفس تو سینه بند میاد وقتی میفهمیم با اون همه گرفتاری و احتیاج، به پولش نمیرسه. همه اینارو گفتم تا این صحنه رو توصیف کنم پسر جوان این مرد دنبال دوچرخه میدوه و با بیرحمی تمام تو صورت پدر پیرش میکوبه و بدون شرم از محاسن سفید و بلند پدر زحمتکشش ضربات محکم و متوالی به صورت پدری میزنه که بعد از چند شب بیخوابی دیگه طاقت نداره شاید به نظرتون برسه که عجب پسر ظالم بی تربیت و نفهمیه شاید دوست داشته باشید با دستاتون خفش کنید اما این پسر همیشه همراه پدر بوده اون نمیخواد با یه لحظه خواب زحمات پدرش نقش بر آب بشه اون دوست داره پدرش موفق بشه و به همین خاطر پا رو دلش میذاره و محکم تو صورت پدرش میکوبه شاید ظاهر این رفتار غضب باشه اما باطنش همش مهربونی و خیرخواهیه.
خدا هم بعضی وقتا با ما اینجوری رفتار میکنه اگه دقت نکنیم و باطن کارا رو نبینیم فکر میکنیم خداداره به خاطر کارامون از ما انتقام میگیره ولی با طن سختیهایی که تو زندگی میکشیم رحمته نعمته لطفه اینکه به خدا میگیم
یامن سبقت رحمته غضبه شاید به همین معناست.
ساعت ۱۰صبح امتحان مدیریت استراتژیک داشتم
12 شب بود.هیچی نخونده بودم.
به بچه ها گفتم: آقا چند وقته گیر داند به تولید علم اسلامی و علم بومی.
من ام در راستای حرفای آقا می خوام هیچی این درسای غربی رو نخونم و امشب رو فقط فکر کنم و صبح برم سر جلسه امتحان و هرچیزی که خودم بهش رسیدم را بنوسیم روی برگه.
یکی از بچه ها با لحن خاصی گفت :
به به
آقا سید پس الان شما دغدغه علم اسلامی - بومی دارید؟؟!!!
گفتم:
نه آقا سید.
من دغدغه ی دغدغه های ولیم را دارم!!!!
می دونستم دارم شعار می دم.
ولی دلم میخواست دغدغه ام این بود.
دلم میخواد دغدغه ام این باشه
دلم نمی خواد تحولات زندگیم وادارم کنه فراموش کنم این دغدغه ها را
یا حتی شاید به سخره گیرم این آرمان مقدس را
که ایجاد دغدغه
"علم اسلامی - بومی"
"ساده زیستی"
.
.
حتی
"مومن بودن"
منوط به ولایت است و
ولی .
..........................................................
یه مطلب برا عرفه چندسال پیش نوشتم.خوندنش خالی از لطف نیس.
خواستید بخونید، اینجاس
می خوام یه مقاله بنویسم با موضوع :
ترمیم برند مقدس "بسیج" در اذهان عموم جامعه
یه طرح کوتاه مدت (به قول مدیرای بازاریابی "سیاست تشویقی") هم دارم با نام السابقون که ان شاالله عملیاتیش می کنیم و همین روزا شاهدش خواهید بود.
یه گوشه از طرح مقدماتی اینه:

هدف
مقابله و خنثی سازی جنگ نرم و کودتای مخملی دشمن با تبیین فرهنگ بسیج بصورت ملموس ، برای اقشار مختلف جامعه (از دانش آموزان تا سالخوردگان) که ان شاء الله منجر به فراگیر شدن این فرهنگ الهی شود.
1- نکته بسیار مهم : مکان اجرای این طرح در میادین مهم شهرها ـ به اصطلاح کَفِ شهرـ (خط مقدم جنگ نرم و کودتای مخملی) می باشد. زمان اجرای طرح هر شب هفته بسیج ، شبهای جمعه در طول سال و شبهای اعیاد مذهبی می باشد.
2- در میادین برگزیده شهرهای کشور چادر های نظامی بسیج (همانند چادر های جبهه) بر پا می گردد. چادرها باید مجهز به سیستم روشنایی مناسب ، صندلی ، میز و تخت و سایر لوازم معاینه باشند.
3- یک ساعت مانده به مغرب تا 3 ساعت بعد پزشکان بسیجی در چادرها ، بیماران را از هر سن و سال ، بصورت صلواتی ویزیت می نمایند.
طرحهای مشابه این هم مثل مشاوره تحصیلی برا دانش آموزا و مشاوره حقوقی برا کسبه و ... و همچنین مشاوره تغذیه برای اونا که قند دارن یا حتی جوونای بادی بیلدینگ دوست و این هام میشه راه انداخت .
حالا اگه شما طرح و ایده تو همین فضا یا نه طرحای بلندمدت تر و به قول این منیجرا "استراتیجیک" هم دارید بهم برسونید تا انشالله جمع بندی کنم و به جاهای خوبی هم ارایه کنیم که اجراش کنند.
لطفا این آخر هفته یکم عمیق فکر کنید.
تا یکشنبه هفته دیگه طرحاتون رو بفرستید
ممنون
منتظرم
یا علی
ا حسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون؟؟
..........................
بچه ها معمولا وقی کار اشتباهی انجام می دند، از مامان می شنود که: بابات که اومد بهش می گم چی کار کردی.
بابا که می آید خونه مامان راپرت کار بچه رو به بابا می ده و اون موقع بچه مورد عنایت تنبیه بابا قرار می گیره.
همیشه موقعی ام که بابا داره بچه رو تنبیه می کنه، مامان از نقش راپرتچی در می اد و نقش جدیدی می گیره.
مامان اینجا نقش میانجی رو بازی می کنه و مانع ادامه تنبیه بابا میشه. بچه ام در حین صحبت مامان و بابا، از دست بابا جیم میشه و می پره تو بغل مامان و می زنه زیر گریه.
وقتی بچه تو بغل مامان گریه می کنه، مامان نقش دیگه ایی می گیره و همینطور که داره جاهایی که مورد عنایت الطاف پدارنه قرار گرفته را نوازش می کنه، شروع به نصیحت از نوع مادرانه می کنه و یواش به بچه می گه: دیدی کارت خیلی بد بود.دیگه نکنی که بابات ناراحت بشه ها .......
تنبیه بدنی بچه شاید فطرتا کار مامان نیس. ولی شرایط اقتضا می کنه که بعضی جاها، مامان مستقیم وارد عمل بشه.
بعضی وقتا بچه کار اشتباه و زشت تابلویی مرتکب میشه که مامان نمی تونه صبر کنه که بابا بیاد و سناریو قبل رو تکرار کنه.
مامان مجبور میشه همونجا بچه را بخاطر کار زشتش تنبیه کنه .
ولی این تنبیه از لحاظ کیفیت قابل مقایسه با تنبیه بابا نیس. چون مامان که سنبل مهربونیه داره تنبیه می کنه. مامان ذاتا نمی تونه بچه را شدید تنبیه کنه.
از اون طرفم بچه می بینه مامان داره تنبیه اش می کنه، جا می خوره وشکه می شه.
مامانی داره تنبیه می کنه که همیشه مدافع اصلیش بوده.حتی وقتی خود مامان از بابا خواسته تنبیه اش کنه مامان مانع ادامه تنبیه شده.حالا خود اون داره تنبیه می کنه!!!!
نمی دونم دیدید عکس العمل بچه چیه؟
خیلی جالبه.
بچه کار زشتی انجام داده،مامان شاکی میشه،یواش می زنه رو دست بچه، اما بچه چند برابر وقتی که بابا محکم تنبیه اش می کنه ناراحت می شه و گریه می کنه. اولش چند قدم از مامان فاصله می گیره. بعد می بینه هیچ ملجا و پناهگاهی جز آغوش مامان نداره. می ره تو بغل مامان. مامان ام چند برابر وقتی که بابا بچه را میزد و بچه فرار می کرد تو بغلش، بچه را نوازش می کنه و....
....................................
دقیقا این جریان ماست با خدا.
وقتی می بینیم ابر و خورشید و فلک همه دست به دست هم دادند تا ما یه توجهی به خودمون بکنیم که داریم گند می زنیم، اگه زرنگ باشیم باید سریع خطا رو شناسایی کنیم و دیگه تکرار نکنیم و سریع با حال انابه بپریم تو بغل ارحم الراحمین . اون موقع خواهیم دید که "مهربون تر از مامان" با بنده نوازیش کاری میکنه که تموم دردای قبلی رو فراموش کنی و ....
.....................
گاهی خداوند برکت را پس می گیرد، تا در درک بهتر آن شخص را کمک کند.
(هر کی گفت این حدیث مال کیه جایزه داره!!!!)
یا علی
وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ
و چون با كسانى كه ايمان آوردهاند برخورد كنند مىگويند ايمان آورديم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند مىگويند در حقيقت ما با شماييم ما فقط [آنان را] ريشخند مىكنيم (بقره ۱۴)
امام خمینی.
همان که سران سبز خود را زمانی پیرو خط او می دانستند و اکنون گویا اساتید راه خود..!!!!!
روز استکبار ستیزی ملت ایران مبارک

کمتر از چهار ماه از وبلاگ دار شدنم نگذشته بود که با خواندن کتاب چیستی علم، توجه ام به ماهیت واقعی وبلاگ و چیستی و چرایی آن جلب شد. چیزی نگذشت که به جوابی رسیدم که برای ارضا کنجکاوی خودم کفایت می کرد دیگر ادامه ندادم. از همان موقع خواستم نتایج تفکراتم را در مطلبی در کشکول عزیز بگذارم که هیچ گاه دستم برای نوشتنش نرفت.
هر از چندگاهی وقتی می دیدم موج جدیدی از وبلاگی ها دچار این سوال عمیق { که هر کس متناسب با فهم خود بگونه ایی درگیر آن می شد و بنحوی این استیصال را نشان می داند} می شدند مصمم می شدم تا بنویسم ولی باز....
اما الان موج جدیدی شروع شده که بنظرم وظیفه دارم بنویسم
پس می نویسم
سخن کوتاه کنم و تیتر وار بگویم . تفسیر آن باشد با اهلش
منطق قرون وسطا آن بود که حرف فقط حرف کلیسا بود ولاغیر.حتی اگر گالیله باشی و بگویی زمین مرکز عالم نیست.
با شروع رنسانس و عصر ماشین و دنیای مدرن شعار تغییر یافت.
عقاید و سخنان همه محترم است ولی معتبر نیست. همه آزاد هستند فرضیه بدهند ولی آن فرضیه ایی می تواند به نظریه تبدیل شود که از منطق پزیویتیسم علم مدرن پیروی کند.
ولی در دنیای پست مدرن همه صحیح می گویند. همه نتنها نظرشان محترم است که معتبر نیز هست.
هر کس با توجه به پیش زمینه های ذهنی خود، می تواند هر تصمیمی بگیرد؛ چون متناسب با وسع خویش به تصمیم رسیده است، صحیح است.حتی آن دیوانه ایی که تصمیم می گیرد مردم را بکشد، حق دارد، زیرا قوه تعقل ندارد و متناسب با آن تصمیم گرفته پس صحیح است.
مثال خود غربی ها آن است که آن زنی که به فحشا معروف است در شرایطی بسر می برد که باید به فحشا معروف شود پس کار صحیحی می کند و اگر فلان منتقد فحشا در شرایط آن بود همان می کرد که فاحشه می کند.
یکی از مظاهر این عالم پست مدرن می شود وبلاگ.
هر کس حق دارد هر عقیده ای دارد را بیان کند .نه برای خودش بدون آنکه کلیسا متوجه شود، که باید محیطی فراهم شود تا همه بشیریت بتوانند با نظر هر فرد و هر کس آشنا شوند .
آزادی عقیده و آزادی بیان.
نمی دانم چرا هر وقت به ماهیت وبلاگ و چت و کلا عالم مجازی می اندیشم یاد سطح یک غرب شناسی می افتم و کتاب آینه جادو ی سید شهدای اهل قلم.
آنجا شهید آوینی عنوان می کند که فلسفه غایی تلویزیون و رسانه، تنها یک کلمه است. غفلت. غرب آینه جادو را برای غفلت بشیریت خرع کرده است. پس نمی توان از آن انتظار هوشیاری بشیریت را داشته باشی.. حتی در اخباری که از رسانه ها پخش می شود که عقلا به مخابره خبر برای اطلاع رسانی و غفلت زدایی مردم می پردازد باز بحث غفلت مطرح می شود.بزرگترین پیتزای جهان در مکزیک. جنگ گاوها در اسپانیا و .....
خسته ام حال نوشتن بیشتر ندارم.
در نهایت :
برادر و خواهر حزب اللهی من
وبلاگ مظهری از مظاهر دنیای پست مدرن است. ما در زمین آن دنیا در حال بازی هستیم.پس لاجرم باید تابع قوانین آن دنیا باشیم و هر گونه که صاحبان آن دنیا تصمیم گرفته اند باید بازی کنیم. آنها تصمیم به غفلت بشیریت گرفته اند.پس ما هم ناگزیریم غافل شویم.
یاوه نگاری ، پرده دری، بی عفتی و چرند نویسی ودوست یابی مجازی و بعد حقیقی و به استهزا گرفتن معنویت و ..... همه در راستای غفلت است و طبق قانون این زمین، هر کس حق دارد هر چه می خواهد باشد و در معرض همه قرار دهد.
حال عده ایی رسما و علنا غفلت خویش را نشان می دهند و عده ایی مثل ما ظاهرا مذهبی ها نه بخاطر ترس از خدا که بخاطر ظاهر مذهبی مان در لفافه، در سرنوشت محتوم غفلت خویش را نشان می دهیم.
حال چه کنیم؟
چه کنیم که در زمین آن ها باشیم ولی بتوانیم قوانین بازی را خود بچینیم؟
مانند غربی ها که آمدند روی زمین تشک کشتی. بعد از مدتی قوانین بازی را به نفع خود تغییر دادند و وضع تنها ورزش ملی ما شد آنچه شد.
دو راه کار وجود دارد.
1. ترک این بازی (تقوای ضعف)
2. شهید آوینی وار عمل کردن.
اول خود را خوب بشناسی و نقاط قوت و ضعف را خوب پوشش دهی (خودشناسی)
در مرحله بعد زمین بازی را خوب بشناسی و مهم تر از آن اهداف مبدعان بازی را بشناسی و نقشه زمین بازی را ترسیم نمایی و بر آن کامل مسلط گردی و چاله های غفلت و مسیر های پر خطر را بدانی (دشمن شناسی)
آن وقت می توانی روایت فتحی بسازی که با دیدن آینه جادو نتنها غافل نگردی که فقط یاد خدا کنی.
والسلام
سلام
ق ن :
(این مطلب رو برای جایی دیگه نوشتم
حیفم اومد براتون نگذارم
اگه حوصله ندارید نخونید
خیلی شخصیه)
سوم دبستان بود
اواخر آبان
از امارات اومدیم ایران
مدرسه صفاکار ثبت نام کردم
با حمید هم کلاس شدم
هم محله ای هم بودیم
صبحا ساعت 7 میرفتم در خونه شون
همیشه 7:20 میومد
3 سال
تا آخر پنجم
سه سال تقریبا هر روز تو بن بست حمید اینا فوت بال بازی می کردیم
داداش حمید مسعود هم بود.
دو سالی از ما بزرگ تر بود.
بنظرم آدم خود پسندی میومد
خیلی باش مرتبط نبودیم
توی مسابفه های کانون رقیب اصلیم بود.
هم مسابقه های علمی
هم پینگ پنگ
آخرای کلاس پنجم بودیم که حمید اینا خونه شون رو فروختند و از محله مون رفتم
یه روز بعد از ظهر بود
شاید آخرین گریه عمرم اون روز بود...
خونه جدیدشون خیلی از خونمون فاصله نداشت.
ولی 70متر فاصله کجا و حدود 700 متر کجا
دیگه کم کم رابطه مون کم شد
مدرسه هامون هم دیگه یکی نبود.
................................
از سال اول راهنمایی دیگه کانون مسجد محله مون نرفتم
علتش هم یکی رفتن به کانون های قوی دیگه بود.
و علت اصلیش راکد شدن کانون محله مون بود.
کانونی که دوم استان بود کارش به جایی رسید که کلا راکد شد.
علتش هم یه چیز بیشتر نبود و هس
کار تشکیلاتی نکردن ما بچه حزب اللهی ها
نیرو سازی نکردن برای ادامه مسیر.
چون می خوام یه چیز دیگه بگم خاطرات و تحلیل ها رو سانسور می کنم.
.......................
دوم دبیرستان
من دیگه از بچه های مسجد شیخ بهایی شده بودم.
مسعود و رفقاش میرفتند برا کنکور، کتابخونه جدید مسجد محله خودمون درس می خوندند.
بعد کنکور یه سالون گرفته بودند می رفتند فوتسال
اتفاقی یه روز حمید رو دیدم
گفت یه سالون گرفتیم امروز بچه هامون کم اند می ای؟
گفتم باشه.
ده، بیست تا گل زدم
یه بار یه توپ رو خراب کردم.
مسعود به شوخی گفت:
به این پاس ندید
خراب می کنه
من جدی گرفتم
خیلی ناراحت شدم
خیلی
گفتم بار اول و آخرم بود که با اینا می رم بیرون
چند ماهی گذشت
یه شب نرفتم مسجد شیخ بهایی
رفتم مسجد خودمون نماز
دیدم حمید اینا بچه های محل رو جمع کردند
برا نماز
کارت نماز می دادند و ...
خوشم اومد
رفتم تو تیم مسئولای کانون
از امیر و حسین
(پسر دایی های بابای حمید و مسعود )
ازشون خوشم اومد
ساده و بی الایش
و کاری و جدی توی کار
مهدی امین الرعایا هم بودش
اونم از سوم دبستان تا سوم راهنمایی هم مدرسه ایم بود
و تا همین چند ماه پیش هم محله ایی!!!
شروع به کار کردیم
دو سال بعد من اعتصامی رو اورد کانون
نمی خواست بیاد
اونم از برخورد اولیه بچه ها آزرده شده بود
مثل من
اون روز تو فوتسال
عیب اصلیمون همین بود
خیلی سخت کسی می تونست جذبمون بشه
چون برخورد اولمون جوری بود که کسی که نمی دونست قضیه چیه فک می کرد خیلی مغرور و متکبریم
ولی وقتی میومد تو باغ کلی حال می کرد و رفتنش سخت می شد.
اعتصامی هم به جمعمون اضافه شد.
کانون دوباره جون گرفت
امیر و حسین بچه پول دارای ما بودند.
چندتا ماشین داشتند
و یه خوه گنده
که طبقه بالاش خالی بود.
اونجا شده بود پاتوق ما
جالبه برام
کلاس سوم دبیرستان بودم
شب های تابستون بیش از دو سومش رو نمی رفتم خونه
پیش هم بودیم
ولی خونواده هامون اصلا گیر نمی دادند که شبا کجایید و چی کار می کنید.
چون شناخت و اشراف خوبی به جمعمون داشتند
یه نکته تربیتی هم بگم بد نیس
این اواخر فهمیدم بابام بعضا با خونواده حمید اینا تماس داشتند و
آمار ما را از اونام در می آوردند
کلا رفتارامون رو چک می کردند.
ما یه گروه دوستان توپ بودیم
واقعا عالی بود.
هر شب تا خود اذون صبح می خندیدیم
بدون این که گناهی بکنیم
باورتون نمی شه
وقتی امیر که پیر و مرشد ما بود می رفت تو کوک حمید
چی میشد!!!
ولی من بازم با مسعود کنتاک داشتم
رابطه مون حسنه شده بود
و با هم هم خیلی رفیق بودیم
ولی تو تموم جلسات کانون دو سر طیف بودیم.
کانون دوباره جون گرفت
باورتون نمی شه
جوری به کانون دل داده بودیم که
شب کنکورم تا آخرای شب تو کمیته انضباطی بودم
برای اینکه از بچه شرای سابق
تعهد بگیریم و ....
تا وقتی که من کنکور قبول شدم
رفتم تهران
حمید و مسعود و امیر و حسین هم رفتند ققنوس رو راه انداختند و اونام کمتر کانون وقت گذاشتند.
ققنوس یه شرکت کامپیوتریه
اعتصامی موند تو کانون و مهدی
دیگه رابطه ما کم شد.
هر وقت من میومدم اصفهان طبقه اول مسعود اینا جمع می شدیم
شب تا صبح
صحبت می کردیم
بچه ها حال و حوصله سابق رو نداشتند
شاید بخاطر درگیر شدن با بازر کار و دغدغه های اون بود.
از جمع پنج تایی ما که همیشه تا نماز صبح قهقهه می زدیم
فقط من بیدار می موندم و مسعود
سه تا دیگه مون خوابشون می برد.
تو این شب زنده داری ها و گفتگوهایی شبانه من و مسعود از لحاظ فکری و اعتقادی خیلی به هم نزدیک شدیم
دیگه رفقات من و حمید در حاشیه رفاقت من و مسعود بود.
تابستون 83 بود که پنج تایی و اعتصامی با هم مشهد رفتیم
که قضیه اون بمونه بعدا
ما پنج تا آدمای خیلی باحالی بودیم
عاشق فیلم آژانس شیشه ایی بودیم
چند وقت یه بار می دیدیم
همیشه از دیالوگاش استفاده می کردیم
مسعود و امیر دقیقا جایی که باید از دیالوگای آژانس استفاده کنن استفاده می کردند.
و فضای جمع رو می ترکوندند.
دیگه تفسیرش باشه با اهلش(آژانس)
برا حسن ختام :
بعد از 5 سال دوباره تصمیم گرفتیم باهم بریم مشهد.
مسعود با حنانه و امیر با حورا با مامانای حورا و حنانه با دو و مسعود اینا می یومدند.
من و حمید هم از تهران قرار شد بهشون ملحقشیم
حسین جدیدا اومده فامیل ما رو گرفته
حدود دو هفته پیش با هم کربلا بودند
قرار شده نیان.
اتفاقی افتاد که مردد شدم برم مشهد
حمید ساعت 17:30 از آرژانتین بلیط داشت
ساعت 17:25 دو تا پیامک به حمید و مسعود فرستادم به این مضمون:
"بلیطای ما رو باطل کردی رفت؟"
حمید جواب داد:
Haji man aval kar ye teraktor dashtam amah ala hamon nam nadaram
مسعود مطمئن شد که می خوام مشهد رو نرم
جواب داد:
" حالا ته خط اعدامی را من معلوم می کنم."
به سید میرعابدینی گفتم :
سید یه استخاره بکن
استخاره کرد و گفت:
خیلی خوبه.به راحتی هم میشه
در عرض کمتر از 30 ثانیه لباس پوشیدم و کیفم رو بستم و دویدم به سمت پارکینگ دانشگاه
به حمید زنگ زدم گفتم یه جا برا من بگیر خودمو می رسونم.
با سرعت به سمت میدون آرژانتین راه افتادم
وسط بزرگراه چمران داشتم تصادف می کردم
حدیث داریم به این مضمون:
کسی که عزم زیارت می کنه
از وقتی که عزم سفر می کنه مهمون آقا میشه
تا وقتی که می رسه منزل
مطمئنم بخاطر همین نمردم.
بعد اون حادثه دیدم داره از موتور بنزین میریزه
بنزینه می ریخت روی موتور،
بخار می شد.
ترافیک افتضاح بود.
17:50 بود رسیدم آرژانتین
دیدم حمید داره زنگ می زنه
گوشی را برداشتم
گفت: اتوبوس راه افتاد
الان میدون هفت تیریم.
سریع دوباره سوار موتور شدم
از موتور بنزین می ریخت
به میدون 7تیر که رسیدم دیگه موتور راه نرفت.
شیلنگ مجری باک به کاربزاتور افتاده بود.
به حمید زنگ زدم
گفتم: کجایی؟
گفت: وسطای حافظیم
گفتم: نمی رسم دیگه.بیخیال من شو، برو
گفت:نه بلیط گرفتم.باید بیای.
موتور رو انداختم گوشه میدون .
مطمئن بودم یا دزد می بره یا پلیس!!!
یه نگاه به عنوان نگاه آخر بهش انداختم و دویدم
یه موتور گرفتم و گفتم برو حافظ
فقط سریع
رو بروی بورس بهش رسیدم.
رفتم نشستم کنار حمید.
به حمید گفتم که نمی خوام مسعود بفهمه من دارم میام.
به مسعود پیامک دادم:
این فاکسه....اصلش کو؟؟؟
ساعت 19:37مسعود جواب داد:
"اگه از تهروون خارج نشدی بهتره یه جا بشینی"

من:
19:38
:سال نوت مبارک عباس"
زیارتت قبول مسعود
مسعود:
20:05
"اگه امنیت ملی تو را امثال حمید معلوم میکنه هرکسی قبله خودش رو بچسبه"
(توضیح: یکی از دلایل من که می خواستم نرم صحبتم با حمید بود که می گفتم: شاید خوب نباشه من و حمید، با رفتنمون به مشهد باعث رفیق بازی مسعود وامیر بشیم و که شاید کدورت خاطری برای خانماشون ایجاد کنیم.حمید نظرم رو رد نکرد.)
من:
20:10
"امنیت ملی منو طیب خاطر تو وخانمت از هم و امثال اون معلوم می کنه نه حمید و ..."
من:
22:57
نمی دونم چه رویایی از این ماجرا میسازید.اما بدونید شما شاهد هستین نه چیز دیگه
مسعود:
23:13
من هیچ فرقی بین تو و حمید نمیبینم.بهتره کارو بسپاری به رفیقت و بری

من:
23:16
نه؟
نه!
نه؟
نه!
خودت خواستی عباس!!
خودت خواستی مسعود!!
مسعود:
23:26
"بابا من اگه جای رییست باشم اخراجت می کنم. تو یه کلمه آژانسم بلد نیستی"
من:
23:27
"اعتراف می کنم به مظلومیت شیعه که من جز خیر و صلاح شما را نمیخواستم .حلالم کنید"
مسعود:
23:33
"نه که فکر کنی میرم حرما؟
نه!!
یا فکر می کنی میرم بازار؟
نه!!
پیش نرگسم نمی رم"
مسعود:
23:37
{امیر میگه:}
"مهدیه
حاجی خیلی وقته ندیدمش
حاجی میخوام ببینمش"
من:
23:39
"خوب بزرگ شدی
مراقبشون باش
ماشینم اون طرفه،به امیر بگو و ببرش
برو دیگه تنهان"
من:
6:55
"حاجی ما که رفتنی(اومدنی) شدیم!
ان شالله از قافله جا نمونیم"
9:20
"به ساعت این آقایی که کنار من نشسته(راه میره) فقط سه دقیقه مونده"
(توضیح:3دقیقه ایی خونه مشهد بودیم)
من :
ساعت
19:48
(توضیح:از ساعت 17:30 با بچه ها توی حرم قرار می ذاشتیم که یا گوشیا خط نمی داد یا بچه ها خلف وعده می کردند)
"دیگه حوصله ام رو سر بردی!!
مگه اینجا بنگاه اتومبیله یا خیریه اس آقا؟؟"

مسعود:
19:59
"آخرشی"
ما صحن رضوی روبروی گوهر شادیم
.............................
و کلی سکانس تصویری و صوتی دیگه از آژانس که تو جمع مون می یومدیم.
حیف ام می اد آخرش یه نکته ایی را نگم
همیشه خدا را شاکر بودم که در مهمترین و حساس ترین دوران زندگیم، زمانی که نیاز اجتماعی شدنم در اوج خودش بود و نیاز به گروه دوستان داشتم(برای فهم بهتر به سلسله نیاز های مزلو رجوع شود) ؛من رو توی گروهی از دوستان قرار داد که شاید بهتر از اونا تو اون موقعیت برام فراهم نمی شد.
باورتون نمیشه.
شب تا صبح می خندیدیم ولی اگه یکی مون می خواست یه کلمه غیبت کسی رو بکنه صدای لا اله الا الله بچه ها بلند می شد و کلام اون رو قطع می کرد.
از خدا بخوایم رفقای خوبی برامون فراهم کنه
رفیق و استادی که خدا برا آدم مهیا می کنه فرق می کنه با رفیق و استادی که آدم خودش برا خودش پیدا می کنه.
فرقش مثل خونه زنبور عسله که خدا میگه تو کوه براش خونه درست کردم (وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ) نحل﴿۶۸﴾
و عنکبوت که قرآن می گه خودش برا خودش خونه درست کرد و سست ترین خانه هاست.(
مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ . عنکبوت
یا علی

